|
امشب دلم از تو گرفته آره از تو از تویی که داری یواشکی من رو دید می زنی از تویی که همه میگن دوسم داری از تویی که یه زمانی به حرفام گوش میدادی اما حالا خیلی راحت فراموشم کردی خیلی قشنگ زشتم کردی و در آخر هم سلامتی رو ذره ذره ازم گرفتی و میگیری
من که دست پر آمدم و تو به شانه هایم زدی و گفتی : نه ! من که دلتنگت بودم و به در خانه ات آمدم اما تو تا الآن مرا در پشت در گذاشتی .! اما به خودت قسم که آنقدر در فکر و روحم در انتظارت مینشینم تا پاسخم دهی.! آخر خودت گفتی : بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را .! آخ که اگر روزی رهایم کنی .... شاید آن زمان است که جام بدبختی را مینوشم !
آیا می دانید که : وقتی حرف می زنید نور تبدیل به صوت و کلام میشه .! و این نور وارد شخص مقابل میشه و تبدیل به نور میشه و وارد هاله میشه! اگر صوت و کلام شما تبدیل به خشم بشه ... این خشم به هستی پیام میده و هستی به ما رنج میده و این رنج همینطور تکرار میشه .! پس حواسمون رو بیشتر جمع کنیم
دورانی که پر از پروازهای سادگی هایم بود...
در کنار تو راه می رفتم و چشمانم به سنگفرش ها بود و تو در ذهن بی وفایت مرا با عکس هایم میدیدی نه با خودم .! فریاد کشیدم که من اینجا هستم .! در کنارت و هم پای قدم هایت اما تو .... جقدر شن های روی سنگفرش ها برایم آشنا بود و زیبا .! باز ذهنم از او فرار کرد . می خواستم تا ابدیت به سنگفرش ها زل بزنم اما دور شدنش را حس کردم با خود گفتم : بگذار برود. حیله ی سنگفرش ها زیباتر است و با این حساب یکی دیگر از آشغال ها از من دور شد . سارا تنهایی بگذران که دوستی با سنگ فرش هاو شن هایش زیبا تر از آدم ها و بی وفایی هایشان است !
دوستت دارم . . . بیشتر از هر دوست داشتنی . . . دوست داشتنی از جنس عشق و بالاتر از هر عشقی . . . تلخ ترین و شیرین ترین لحظاتم نبودن توست . . . تلخ از نبودنت و شیرین از امید بودنت . . . امیدی بالاتر از امید به زندگی . . . وقتی نیستی پرنیانی از بودنت رو به خیالم می پوشونم تا امید فردا رو توو دلم زنده نگه داره . . . و دلم رو از عشقت گرم و گرمتر کنه . . . اگه بدونی و اگه باور کنی که همه وجودم بودنت رو فریاد میزنه حتی یه ذره از وجودت به نبودن فکر نمی کنه . . . شاعر میگه: " میرسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی، میرسد روزی که مرگ عشق رو باور کنی . . . " ولی من میگم نمیاد اون روزی که بی من سر کنی . . . چون عشق من و تو هیچ وقت نمیمیره . . .
بازهم برای تو مینویسم تا بدانی که یادتو در لحظه لحظه من جاریست.
باز هم از دیوارهای فاصله عبور میکنم ودر ژرفای لحظه باتوبودن گم میشوم و در آن لحظه رویایی اوج در دریای بی پایان چشمانت غرق میشوم تا در آن لحظه در نگاه تو گم شوم تا خودم را بیابم واز زندان لحظه های بی تو رها شوم .....شاید بتوانم به رویای با توبودن برسم. و چه رویای شیرینی است رویای با توبودن رویایی که دست من را به دستان گرم تومیرساند آنگاه من در گرمای وجود تو ذوب میشوم در آن زمان دیگر زبان از سخن گفتن عاجز است. در این رویای دلنشین تنهای دلهای ما هستند که باهم نجوا میکنند، گویی از پیوند دستهای ما روح ما هم به هم پیوند خورده... و چه زیباست رویای با توبودن
مرا به آغوشت راه بده ... بيا چشمانمان را ببنديم ... مي خواهم وقتي لبهاي معصوممان به هم گره مي خورد و هر دو از لذت در آغوش هم نفس نفس مي زنيم از لذت متناهي جسممان وجود نا متناهي خداوند را با چشمان بسته تصور کنيم ... چشمانت را باز نکن ... نه ! نه ! لبهايمان از گرمي شهوت خشک شده ... اما گونه هايمان از اشک خيس ... کاش در اوج نيازي که الان به من داري مي تونستم غمخوار تو باشم . اي تنها هم آغوش من ! بيا که احساسم را برايت دست نخورده نگاه داشته ام و جسمم را به لذت بوسه اي نفروخته ام ! بيا که مي خواهم وقتي دستانت را به روي قلبم مي گذاري از فرط لذت قطره هاي اشک بر گونه ات بدرخشد . مي خواهم با اشکهايت بر تمام احساسم بوسه زني ... ! مي خواهم اشکهايت تمام احساسم را خيس کند . بيا که سالهاست سر به ديوار نهاده ام . بيا اي تنها هم آغوش من ............. بيا !!
ای که رفته با خود دلی شکسته بردی این چنین به طوفانِ تن مرا سپردی ای که مُهرِ باطل زدی به دفتر من بعد تو نیامد چه ها که بر سر من ای خدای عالم چگونه باورم بود آنکه روزگاری پناه و یاورم بود سایه اش نماند همیشه بر سر من زیر لب بخندد به مرگ و پرپر من رفتی و ندیدی که بی تو شکسته بال و خسته ام رفتی و ندیدی که بی تو چگونه پر شکسته ام رفتی و نهادی چه آسان دل مرا زیر پا رفتی و خیالت زمانی نمی کند مرا رها ای به دل آشنا تا که هستم بیا وای ِ من اگر نیایی ای خدای عالم چگونه باورم بود آنکه روزگاری پناه و یاورم بود سایه اش نماند همیشه بر سر من زیر لب بخندد به مرگ و پرپر من وای ِ من اگر نیایی
و ناگهان چقدر زود تو را دلسرد دیدم !
امید وصل نداشتی ؟! تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی ....! و من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم...!
چند ماه پيش دوستي برام از وجود فرشته ها ي زميني گفت .
امروز قرار شد با یه فرشته خانم در پارك ملاقات کنم. فرشته خانم در اين مدت به سارا نشون داد كه نبايد براي رفتن عجله داشته باشه . فرشته خانم به سارا رنگ آبي آسمون و سبزي گل هاي باغچه رو نشون داد . امشب بايد به اون دوست بگم كه بالاخره فهميدم فرشته هاي زميني واقعاَ وجود دارن . من فرشته خانم رو خيلي دوست دارم آخه وقتي پيشش هستم امنيت گم شده ام رو دوباره حس ميكنم . دوباره گرما به وجودم بر مي گرده . خاطرات با يه پاك كن نامرئي محو ميشن . من بهش احترام ميزارم چون آدما رو به خاطر انسان بودنشون دوست داره نه چيز ديگه. فرشته خانم براي شنيدن حرفاي بي ارزش سارا وقت ميزاره . هيچ وقت سختي هايي كه تجربه كردم و ديدم و حس كردم رو كوچك و آسون نمي دونه . نمي دونم فرشته ها تا كي با آدم هستن و مي مونن اما اين رو مي دونم كه من نمي دونم .! فرشته خانم... فقط بدون كه سارا و شايد خيلياي ديگه به آرامش وجودت و حضور گرمت نياز دارن و اينم مطمئن باش كه براي ما غريبه ها تو هميشه به مثابه ي يه آشناي قديمي هستي و خواهي بود .! به خداي ناشناخته ي خودم مي سپارمت
|
About![]()
من يه دختر تنها هستم كه با اينكه هميشه دورم شلوغه اما اكثر اوقات در درونم تنهاي تنهام
Home
|