عشق من بود گناه من
جناب آقای احمد-ا : باید اعتراف کنم که حسابی از خودم و رشته ای که در آن تحصیل کردم ناامید شدم چرا که ساعت هاست میخواهم چند خطی بنویسم ولی هیچ کدام از آن ابیات و متون خوانده شده در دوران دانشجویی به کارم نیامد.! اگر صادقانه بگویم که مهربانیت را حس کردم آیا از دختر مجازیت میپذیری؟ اگر بگویم آنقدر پاک سرشت و نیکو خصال هستی که اغلب اوقات مجبورم میکنی تا به نقطه چین ها پناه ببرم باور میکنی؟ بزرگی و مهربان! آنقدر که تنهایی عظیمت را با هیچ موجودی تقسیم نمیکنی اما در شگفتم که چگونه با وجود این تنهایی و غربت به یاد تک تک ما هستی؟!!!!! پدرم احمد آقا در برابر این همه مهر بی منتت سر تعظیم فرو می آورم... سحرت بخیر. دختر سرکش و همیشه طوفانیت : سارا از بچگی عاشق این بودم که یه دفعه از خواب بیدار بشم و برم کنار پنجره و همه جا رو سفید ببینم. امروز صبح زود بی هیچ دلیلی از خواب بیدار شدم. نه از روزای پر شور مدرسه خبری بود... نه از دوران دانشگاه... بی اختیار به حیاط بزرگی زل زدم که تمام خاطرات کودکیم رو در آغوش داشت سفید از برف بود اما مثل گذشته ذوق زده نشدم دیگه بلند بلند شروع نکردم به خندیدن حتی اهالی خونه رو هم از خواب بیدار نکردم و فقط چشمانم رو قطره ی گرمی سوزوند! به یاد روزهایی افتادم که لجوجانه از خدامیخواستم که اهالی خانه برای خارج شدن پرواز کنن تا رد پاهاشون رو برفای سفیدم باقی نمونه.! به سختی روزی رو به خاطر آوردم که دستکش های زرد کوچولویی به دست کرده بودم و بی توجه به چشم غره های مامانم تو حیاط سرگرم بازی با آدم برفی بودم که قدش خیلی از من بلندتر بود..! اما امروز دیگه نه سازنده ی اون آدم برفی کنارم هست... نه هم بازیام هستن... و نه حتی اون اطرافیان همون اطرافیان سابق... و نه من همون سارای 5 یا 6 ساله...! امروز سحر از دیدن این سفیدی ها دیگر نخندیدم و به رسم همین سنت شکنی، امروز برای لمس سرمای برف به حیاط نخواهم رفت.! (اما از اونجایی که دلم طاقت نمیاره و از طرفی قراره سارا باشه و حرفش شاید یواشکی عزم بالاپشت بام کردم) آدم های انسان نما زیاد شدن. آدم های انسان نمایی که همه رو با یه چشم میبینن زود قضاوت میکنن یه عالمه خورده شیشه جا میزارن تو قلبمون یکی اومد یه نقطه گذاشت رفتیم سر خط حالا ما موندیم و یه خط جدید طولانی و آدم های انسان نما.! به خانه می رفت با کیف و با کلاهی که بر هوا بود چیزی دزدیدی؟ پدرش گفت.. دعوا کردی باز؟ مادرش پرسید.. وبرادرش کیفش را زیر و رو می کرد در پی آن چیز که در دل پنهان کرده بود.. تنها مادر بزرگش دیده بود شاخه گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش و خندیده بود.. خیلی وقتها ، خیلی دیر آدمهای اطرافت را می شناسی ... خدایا... بابت آن روز که سرت داد کشیدم متاسفم.! من عصبانی بودم .! برای انسانی که تو میگفتی ارزشش را نداشت و من پا فشاری می کردم ... گفتم: خدايا از همه دلگيرم؟ گفت: حتي از من! گفتم: خدايا دلم را ربودند؟ گفت: پيش از من! گفتم: خدايا تنهاترينم؟ گفت: بيشتر از من! گفتم: خدايا چقدر دوري؟ گفت: تو يا من! گفتم: خدايا كمك خواستم؟ گفت: غير از من! گفتم: خدايا دوستت دارم گفت: بيش از من! گفتم :خدايا اينقدر نگو من؟ گفت: من توام، تو... حالم از تقویم کوچکم به هم میخورد.! آن نوشته های ریز ریزی که جلوی هر روز نوشته ام ، برایم عذابی است که چشمانم را میسوزاند و گلویم را به درد می آورد.! اصلا از همه ی تقویم ها بدم می آید!!! میدانی چرا؟ چون به من یادآوری میکنند که چقدر کم دیدمت... در ذهنم روزهای گذشته را فریاد میزنند که چقدر به انتظار آمدنت ماندم... و آن روزها ی اندک که در کنارم بودی و من ، چقدر مضطرب بودم.! چقدر قلبم میلرزید.! چقدر دستانم سرد بود.! اما آن روزهای اردیبهشتی هم تمام شد..! رفتی و صدایت را برایم گذاشتی.! هر روز و هر شب از تو و خدایت ، رفتنت و محو شدنت را میخواستم... ولی یقین دارم که در آخرین ثانیه ی قبل از به خواب رفتن هر شبم بهتر از خودم ، الله میدانست که در دل و قلبم چه میگذرد .! ******* صدایت را هم نزدیک دو ماه است که دیگر ندارم.! صحبت در مورد تو برایم ممنوع اعلام شده.! اینها نمیدانند که دلم تو را میخواهد... گوش هایشان را هم از سارا دریغ کردند.! حس میکنم این خفقان کارم را به زودی به جایی کشاند که در خیابان ، جلوی رهگذری را بگیرم و بهش التماس کنم که فقط چند لحظه فرصت دهد تا از تو بگویم.! ******* چرا نماندی از خودت دفاع کنی؟ چرا با رفتنت تمام حدس و گمان ها را به یقین تبدیل کردی؟ ای کاش جور دیگری بزرگ شده بودم.! ای کاش جور دیگری بزرگ شده بودی.! ای کاش در جای دیگری آشنا میشدیم.! ای کاش ناچار به انتخاب نبودم.! ای کاش روحم برایت ارزش داشت ! ( یعنی واقعا نداشت ؟! ) دیدنت ارزانی خودت ، میترسم به ناگاه بروم و حتی صدایت را هم برای آخرین بار نشنوم.... من این آرامش قبل از طوفان را حس میکنم..! به خدا قسم به شنیدن صدایت هم راضی هستم ، تو فقط لحظه ای بازگرد و بگو: خداحافظ سارا.! بعدش برو! قول میدهم بعد از آن، خودم با پای خودم به این خفقان تن دهم .! فقط برگرد و نقطه ی نهایی را بگذار تا من خود به تنهایی بروم سر خط...! به خود آمدیم و دیدیم ما ماندیم و یک دنیا رویا یک عالمه رویای دور و دراز رویا هایی که در دل میدانستیم رسیدنی نیستند اما دل خوش بودیم دل خوش بودیم به حقایقی که از دوست داشتن یکدیگر بدست می آوردیم کم کم از هم یاد میگرفتیم : راستی را... عشق را... با هم گریستن را.... با هم خندیدن را... حتی با هم قهر کردن را... و چه آشتی هایی که این قهر ها در پی نداشت ... آری... رویا میساختیم رویاهایی که آدم ها از ما میگرفتند بی رحمانه... با این حال ما باز هم رویا میساختیم در ساحل دریا ، در کلبه ی جنگلی ، زیر آسمان کویر... و تو برایم از ستارگانت میگفتی! و باز به خود می آمدیم و میدیدیم که غرقه در رویا ها هستیم ... و در نهایت همین رویاها بود که به آتشم کشید... مکتب عشق سیه چشمی به کار عشق استاد به من درس محبت یاد می داد مرا از یاد برد آخر ولی من بجز او عالمی را بردم از یاد
حسین پناهی
آنوقت تازه یاد می گیری که به خیلی ها بگویی : لطفا جلوتر نیــــــــــا...!!
مـــانـدن را تـحـمــل کن
رفتن از دست "همـــه" برمی آید ...
تو بمان
وابسته اش کن به آغوشــــت
به بوســـه هایت
به مـــزه لبانت ...
نمک گیرت که شد ، دیگر ترک کردن بی معنیست ...
| Design By : Night Melody |


